الشيخ محمود الشبستري

85

گلشن راز ( فارسى )

ز بوى جرعه‌اى كافتاد بر خاك * برآمد آدمى تا شد بر افلاك ز عكس او تن پژمرده جان يافت * ز تابش جان افسرده روان يافت جهانى خلق ازو سرگشته دايم * ز خان‌ومان خود برگشته دايم يكى از بوى دردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد يكى از نيم‌جرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق يكى ديگر فرو برده به يك بار * مى و ميخانه و ساقى و مىخوار كشيده جمله وامانده دهن‌باز * زهى دريا دل رند سرافراز در آشاميده هستى را به يك بار * فراغت يافته ز اقرار و انكار شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامن پير خرابات اشارت به خرابات خراباتى شدن از خود رهايىست * خودى كفر است اگر خود پارسايىست نشانى داده‌اندت از خرابات * كه « التوحيد اسقاط الاضافات »